سيد على اكبر برقعى قمى

330

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي )

ناشى : بر وزن نامى نورسى است كه به حدّ رشد رسد و آن لقب دو تن از شعراست اوّل : ابو الحسن علىّ بن عبد اللّه بن وصيف بغدادى معروف به ناشى اصغر و در حلّاء گذشت . دوّم : ابو العبّاس عبد اللّه بن محمّد انبارى بغدادى است معروف به ابن شرشير و ملقّب به ناشى اكبر ، از شاعران توانا و در طبقهء بحترى و ابن رومى . وى در اصل از مردم انبار بود و در بغداد زيست و ازآنجا به مصر رفت و تا پايان عمر در آنجا بود و هم در مصر سال 293 درگذشت . ابن شرشير در چندين علم بارع بود : نحو ، عروض ، منطق و كلام را خوب مىدانست و قصيده‌اى در فنون علم نظم كرد كه عدد آن به چهار هزار بيت رسيد و تصانيفى به يادگار گذاشت و هم اشعار بسيارى نظم كرد و كشاجم در كتاب المصائد و المطارد در چندين موضع به شعر او استشهاد كرده است و از نظم اوست در مغنيهء صاحب جمال : فديتك لو انّهم انصفوك * لرد و النواظر عن ناظريك تردين اعيننا عن سواك * و هل تنظر العين إلّا إليك و هم جعلوك رقيبا علينا * فمن ذا يكون رقيبا عليك أ لم يقرءوا ويحهم ما يرون * من وحى حسنك فى وجنتيك سمعانى در كتاب انساب گفت : « ناشى به شاعرى گويند كه در فنّى از فنون شعر رشد و نمو كند » . ناعظى : منسوب است به ناعظ بر وزن واعظ نياى تيره‌اى در عرب و از اين تيره است زيد بن عاصم بن مهاجر ناعظى از محدّثان اماميّه . ناقيا : بر وزن ساقيا نام نياى عبد اللّه بن محمّد ابن حسين بن داود ناقيا است معروف به ابن ناقيا و بعضى نام او را به جاى عبد اللّه ، عبد الباقى نوشته‌اند در شمار اديبان و كاتبان و مترسّلان و صاحب كتاب ملح الممالحة و كتاب الجمان فى تشبيهات القرآن و مقامات ادبيّه و شرح كتاب الفصيح و ديوان رسائل و ديوان شعر و مختصر كتاب اغانى در يك جلد و در سال 485 درگذشت و از نظم اوست : اخلاى ما صاحبت فى العيش لذّة * و لا زال من قلبى حنين التذكر و لا طاب لى طعم الرقاد و لا اجتلت * لحاظى مذ فارقتكم حسن منظر و لا عبثت كفى بكاس مدامة * يطوف بها ساق و لا حسن مزهر ناگورى : منسوب است به ناگور بر وزن ناجور از مضافات اجمير هندوستان و ازآنجاست حميد الدّين ناگورى از عرفاى آن ديار كه از دست شيخ معين الدّين حسن سنجرى چشتى خرقه پوشيد و به شيخ شهاب الدّين سهروردى ارادت ورزيد و رسالهء راحة القلوب و رسالهء عشق‌نامه از اوست و اين دو رباعى از نظم اوست : آن را كه به تهمت معاصى گيرد * هر عذر كه گويد همه را بپذيرد و آن را كه به دوستى بخواند در پيش * با تيغ بلا سرش ز تن برگيرد * * * با آنكه نجسته‌ام گهى آزارت * وز تيغ جفا نكرده‌ام افكارت از رشك اگر نظر كنى سوى كسى * در لحظه به قهر بشكنم بازارت